خرید بک لینک

هر روز مثل یه قسمت داستانه:

صب خسته پامیشی ولی انقد کار داری که نمیتونی بیشتر بخوابی.

خییییلی یواش جم میکنی خودتو میری دانشگاه.

بچهها رو میبینی که موتاد شدن. معلوم نیست حواسشون هست دارن با خودشون چکار میکنن یا نه، ولی تو هم آدمی نیستی که بگی خودت حواست هست... یه چن ساعتی تو دانشگاه الافی میکنی، شاید ناهار بخوری.

میدوی میری سر کار. تازه همه چیز شروع شده... کلی چیز جدید هست که هیچ ایدهای ازشون نداری، ولی واقعا جذابه واست دیدن تغییر کردن خودت... تا شب کار میکنی.

...

شب میای خونه میبینی گربت چقد بزرگ شده^^ (همین الان کنارم خوابیده)

شبا کلن اتفاقات عجیبی میوفته... با چند نفر صحبت میکنی... همین داستان تکراری هر روز زندگیتو واسشون تعریف میکنی. واسه هر کدوم یه جور!

میشینی به اتفاقات امروز فکر میکنی، و این که هنوز پروژه تو شرو نکردی.

به این فکر میکنی که هیچ وقت دوس نداشتی کسی مجبورت کنه...

...

...

-خوشحالی آخرشم هست البته :دی-

+آخر هفتههام اسپشال اپیسوده.

++جالبه که بازم انقد از نزدیک عجیبه.

برچسب: نویسنده: مریم حیدری تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:59

صفحه بندی