خانواده اومده بودن!
سالها طول کشیده تا بتونم اینجوری تو چشماش نگاه کنم... حقیقتا قرار نیست برگردم دیگه...
یه سری "دوست" هم هستند که خیلی سنگین دوستیشونو دارن نشون میدن، و حتی نمیدونن... و من هم نمیدونم خب! مگه قراره همه همه چیزو بدونن؟
عجیب اینه که بازم طلبکار شدم از همه، حتی از آدمای خوب...
چقدر این داستان آشناس برام...
+و اگه یه آدمی از افق در بیاد یهو داد بزنه there is nothing new under the sun شاید منم یهو از افق اینوری در بیام و...
-خلاصه اینکه خبری نیست...
برچسب:
نویسنده: مریم حیدری