خرید بک لینک

داشتم فکر میکردم احساسات شدیدی که تجربه کردم چیا بودن، بالاخره زندگی یه تجربست

چندتاشو اینجا میگم:دی


۱- شماره یک، روی یک قبر!

...

-درست یا غلط بودنش به کنار

--به خاطر همین دوست ندارم دفن بشم:دی


۲- تموم کردن یک پروژه

خیلی وقتا موقع شروع کار، هیچ ایدهای از این که چکار باید بکنم ندارم، انقد که حتی شروع کردن پروژه هم دور از ذهنه چه برسه به تموم کردنش.

آخرش که بهش نگاه میکنم انگار یه آدم متفاوتم از اون آدم قبلی


۳- دوست داشتن یکی

...

واسه هرکسی متفاوته فک کنم:دی

یکی از اتفاقاتی که واسه من میوفته اینه که حس میکنم در مقابل اون آدم اعتماد به نفسمو کاملا از دست دادم. از شواهدش اینه که جملههام کوتاه میشن یا اینکه هیچ حرف خارج از موضوعی نمیزنم:)))


۴- دویدن

الد فرند!!

وقتی دارم میدوم تو هر لحظش میتونم فشاری که به بدنم میارمو زیادتر کنم.

هی فکر میکنم که دیگه نمیتونم شدیدترش کنم ولی بازم میشه


۵- سقوط

پریدن از یک ارتفاع دو سه متری... و این حس که تمام دنیا متوقف شده تو اون چند لحظه

انگار از اول تا آخر یک زندگیو پشت سر گذاشتم


۶- فکر کردن

هر کسی تو دنیای خودش زندگی میکنه، ما فقط یه تصویر از آدما میبینیم(منظورم دقیقا تصویره(یه چیزی مثه یه مپینگ)! وگرنه هر چیزی که میبینیم یه تصویره)

دنیای من پر از ایدههای احمقانس

بالوپر دادن به یه فکر به جای رد شدن از کنارش، مثل نقاشی کشیدن، یا نوازندگی یه هنره

مثالش این بحثایی که رو کاردینالیتی با همتون داشتم:))


+نتیجه نصفه شب و بیکاری

+اولیو تا حالا تجربه نکردم، ولی حسش کردم. اینجا نمیشه خیلی توضیح داد :-"

+یه احساس به لیست اضافه کنید! لطفا:)

برچسب: نویسنده: مریم حیدری تاريخ: جمعه 24 دی 1395 ساعت: 0:36

صفحه بندی